گفت و گوي منتشر نشده عليرضا نسيمي با محمد بهمن بيگي
مطلب از ایسنای فارس است.یاد هر دویشان به خیر.
نسيمي آرام از سمت شمالغرب ميوزد، با بويي آشنا كه نميدانم چيست، خيره به پنجره خيس ساختماني ماندهام كه هنوز جاي شانه عليرضا روي آن سايه انداخته و انگار هست و دارد واژههايي را مينويسد، از بيچارگي آدمها تا كره زمين. كرهاي كه ديگر سياره مفتخر در كهكشان محسوب نميشود، چون آدمها را بر پشت خود سوار دارد.
قلمش نرم ميشود و گرد كاغذ سفيد را كنار ميزند تا در ردي ماندگار، از كره پر ستم زمين، از ظلمي كه تابوده و هست، بوده و همچنان هست، از استعمار و استثمار و تبعيض كه واژههايي واقعي هستند و در عينيتي هشدار دهنده مدام خود را به پرده ذهن هر انسان بيداري ميكوبند، بنويسد، از ويرانيها و جنگهاي ويران كننده، از خونريزي و خونخواهي و آنچه كه بشر خود را مفتخر به آن ميداند، كشتارهايي كه برپايه دانش و آگاهي شكل گرفته و ميگيرد و تفاوتي ندارد كه در يكجا جسمي را ميكشند و در جايي، روحي!
به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) منطقه فارس،شايد آن روز بهاري كه عليرضا بيتوجه به نسيمي كه پشت پنجره برگهاي تازه جانگرفته درختان بلند پيادهرو را ميلرزاند، كلمات را واژه، واژه ميپروراند تا بر كاغذ رقصي زيبا را به چشم و ذهن خواننده ترسيم و آمادهشان كند تا مصاحبهاش با يك معلم را بخواند، نميدانست كه روزي در نبود او و مصاحبه شونده، نوشتهاش باز هم خواندني خواهد بود.
..... هميشه خواندنيترين نوشتهها، يادگاريهاي مصاحبهشوندگان و نويسندگان و بزرگاني است كه حالا نيستند و در نبودشان حتي اگر يكبار و دوبار آن نوشتهها و گفتهها، جايي حتي در پستوي يك نشريه، يك سايت يا يك، يك رسانه! منتشر شده باشد، باز هم خواندني است، چون ما وقتي دقت ميكنيم كه آدمها ديگر نيستند، تازه يادمان ميافتد كه چه شاخص بودهاند، چه حرفهايشان متين و نوشتههايشان آرامش دهنده بوده است و..
اما اينبار آنچه در پي خواهيم خواند، مصاحبهاي است كه مصاحبهكننده زودتر از مصاحبه شونده، پر كشيده و از دنيايي كه هنوز بوي نا ميدهد، بوي بردگيها و بردهداريهاي قرون وسطا و قبل از آن، بوي ظلم و ستم، بوي .... و پر است از آدمهايي كه پيشاني فخر به آسمان نخوت ميسايند كه ببينيد اين منم، من، منيتي كه حتي قدرت مقابله كامل با نيش يك پشه كم مقدار را ندارد و باز هم دانش و داشتههايش را بهرخ ميكشد، پرواز كرده و حالا جايي در ميان آسمان زيبا و آبي و آرام بلند نظارهگر خواهرانش است كه هميشه تنها نگرانياش بودند و هستند.
اينبار مصاحبهاي را منتشر كردهايم كه مصاحبه كنندهاش عليرضا نسيمي بود، جوان شاعري كه داراييها و برازندگيهايش بعد از رفتنش نشان داده شد، زماني كه نه بهكار او آمد و نه بهكار بازماندگاني كه هميشه دلنگرانشان بود و ... اين روزها، بهيادآورنده كوچ زمستاني و غريبانه او است.
و مصاحبهشوندهاش پير دير معلمان و عشاير فارس و كشور كه او نيز مدتي است نغمه كوچ آخرش را سر داده و به ييلاقي سبز و باقي شتافته.... بخوانيم، باهم كه خدا رحمتش را بر همه آنها كه خدمتي كردهاند جاري خواهد كرد.
در اين ميان قدردان خانواده نسيمي عزيز كه اين مصاحبه را براي انتشار در اختيارمان قراردادند هستيم، تا يادي كرده باشيم از همكار خبرنگارمان كه گزارشهايش مانند شعر بود و شعرهايش بسيار زيبا!
- از تجربه نخستين بار حضور در كلاس درس به عنوان يك دانش آموز و حس و حالي كه در آن لحظات داشتيد، بگوييد.
ما عشاير بوديم و آن زمان مدرسهاي براي ما نبود. درس خواندن فرزندان عشاير به ميزان ثروت خانواده بستگي داشت. آنها كه از وضعيت مالي خوبي برخوردار بودند، معلمي براي فرزندان خود پيدا ميكردند و آموزش آنها را به او ميسپردند. پدر من هم معلم نسبتاً باسوادي را براي آموزش من آورد و اولين لحظات فراگيري و آموزش من با او سپري شد اما نه در كلاس درس بلكه در يك چادر. به خاطر كهولت، آن روزها را چندان به خاطر ندارم اما يادم هست بسيار خوشحال بودم.
با گذشت يكي دو سال از حضور معلم در كنار ما، آموزش خواهرانم نيز به او سپرده شد و بعد چند نفري از كودكان اقوام نيز به ما اضافه شدند و چادر ما به يك كلاس درس تبديل گرديد.
- اگر بخواهيد آن سالها را در چندين جمله خلاصه كنيد، چه ميگوييد.
(براي لحظاتي به دور دستها خيره ميشود) بين دولت و عشاير جنگي در گرفت و سرآخر دولت مسلط شد و عدهاي را به عنان مقصر تبعيد كرد. پدر من هم جزو اين نفرات بود؛ همين طور مادرم، مدتي بعد به جرم كمك به بقاياي بازمانده ياغيها از ديد دولت، تبعيد پدر و مادر توفيقي اجباري شد براي راهي شدن به تهران و ادامه تحصيل در آنجا. دوران ابتدايي در مدرسه علميه و دوران دبيرستان در دبيرستان ايرانشهر. كلاس دهم بودم كه مادرم آزاد شد اما تبعيد پدر آنقدر به طول انجاميد تا بتوانم ليسانس قضايي خود را از دانشكده حقوق تهران بگيرم.
- حال از تجربه تدريس و حس و حال حضور در اولين كلاس درس به عنوان معلم بگوييد.
من در طول تمام اين سالها هيچوقت به عنوان معلم از اين نظر كه تدريس كنم و نمره بدهم، حضور نداشتهام كار من پايهگذاري سيستم آموزش عشايري بوده و تدريس مستمر را تجربه نكردهام.
- ايده پايهگذاري آموزش عشايري چگونه در ذهن شما شكل گرفت؟
من بچهاي ايلياتي بودم كه حال بر حسب اتفاق سواد كمي پيدا كرده بودم و نميدانم هوس كردم، عشق ورزيدم يا مصلحت ديدم و خيال كردم كار خوبي است كه بتوانم بچههاي عشاير مثل خودم را با سواد كنم. البته براي بقيه تعجب داشت كه بين اين همه حرفه و شغل چنين كاري را انتخاب كردهام.
ميگفتند مردم درس خواندهاند و دكتر و وكيل و استاندار شدهاند و تو دنبال مكتبدار شدن هستي! هر چند با گذشت چندين سال تمام كساني كه شماتتم ميكردند با ديدن نتايج كارم، آفرين و به به گو شدند و تشويقم كردند.
- دورنمايي كه آن روز از حركت خود در ذهن داشتيد، چقدر با آنچه امروز اتفاق افتاده منطبق است؟
از همان ابتدا ميدانستم مسير صحيحي را انتخاب كردهام، اگرچه كه بعضي رفتارها گاهي به شكلي موقتي نااميدم ميكرد اما با گذشت چند سال اول ديگر برايم مسلم بود كه در انتخاب مسير اشتباه نكردهام و تصويري كلي كه از طول راه در ذهن داشتم و در زمان طي كردن راه شكل گرفته بود، تقريباً هماني شد كه به دست آوردم. اين مايه خوشحالي و افتخار من است كه چيزي بيش از 10 هزار معلم از عشاير تحويل دادهام و تعداد زيادي دكتر، مهندس، جراح، دندانپزشك، صاحبان مشاغل بالاي دولتي و... جالب است بدانيد تقريباً 90 درصد دانش آموز دبيرستاني ما وارد دانشگاه مي شدند.
- از خصوصيات بارز فعاليتهاي شما،نگاه بوميتان به قضاياست. يعني استفاده از توان نيروهاي بومي عشاير در پيشبرد اهداف آموزشي. اين نگرش بر پايه چه استدلالي از سوي شما پي ريزي شد؟
يادم ميآيد براي گزينش معلمهاي عشايري كساني را انتخاب ميكرديم كه مدرك نداشته و اهل همان ايل و طايفه باشند. اينها را به طور مفصل در كتاب هايم ذكر كردهام. دلايل زيادي داشت. نميخواسيم كساني كه از همه جا رانده شدهاند را دور خود جمع كنيم. بنا نبود بنگاه خيريه راه بيندازيم. دنبال كساني بوديم كه با عشق و جديت كار كنند. جوان درس خوانده شهري نميتوانست آنجا بازدهي مناسبي داشته باشد. فردا به فكر ادامه تحصيل ميافتاد، دلش براي شهر تنگ ميشد،ميخواست راحتتر زندگي كند. براي كسي كه در شهر بزرگ شده در آن شرايط مشكل بود و اين باعث ميشد نتواند به نحو احسن به كار خود بپردازد و در اين قضيه نبايد اشتباه ميكرديم و بايد كساني را بر ميگزيديم كه بتوانيم تا آخر روي آنها حساب كنيم. جالب است بدانيد نام يكي از كتابهايم را از خاطراتهمان روزها گرفتهام. جوان ديپلم داري براي استخدام جهت معلمي به سراغ ما آمده بود و پس از اينكه مشخص شد مدرك ندارد و گزينش نشد پيش من آمد و با لحني جالب اصرار ميكرد «به اجاقت قسم» شد نام يكي از كتابهاي من...
- به كتابهايتان اشاره كرديد، با وجود مشغلههاي فراوان، پرداختن به نويسندگي شور و شوق بسيار ميخواهد و بيدار خوابيهاي زياد، از كتابهايتان بيشتر بگوييد.
اولين كتاب چاپ شده از من «عرف و عادت در عشاير فارس» نام دارد كه در سال 1324 به چاپ رسيد. آن زمان حدوداً 25 ساله بودم. در اين كتاب ايده مدرسه سيار عشايري را مطرح كرد. آن روزها هنوز كسي در اين باره چيزي ننوشته بود. گمان ميكنم مرحوم مدرس يكبار در مجلس اين حرف را زده بود كه بايد براي عشاير مدرسه درست كرد. به هر حال اين كتاب كه من آن را در نوجواني يا جواني خود نوشته بودم، مورد توجه بسيار واقع شد و بزرگاني مانند صادق هدايت، خانلري، كريم كشاورز، مجتبي مينوي و... در موردش اظهار نظر كردند و زمينهاي شد براي اجراي عملي ايده ساخت مدارس متحرك عشايري. با وقوع انقلاب اسلامي در سال 1357 به دليل پارهاي سوء تفاهمها از كار بيكار شدم.
آن زمان مدير كل آموزش عشايري كشور بودم و رسيدن به اين سمت با تلاشهاي بسيار اتفاق افتاده بود. سماجت من در اجراي اين طرح باعث شد كه با انجام آن در استان فارس و ايل قشقايي موافقت شود و وقتي نتايج غيرمنتظره آن را ديدند، پيشنهاد شد كه اين طرح در تمام استانهاي كشور انجام شود و من نيز با اين شرط كه به جاي تهران در شيراز كارم را ادامه دهم، پذيرفتم، چرا كه نميخواستم تمامي زحماتي را كه اينجا كشيدهام رها كرده و به پايتخت بروم و پشت ميزنشين شوم. به هر حال فراغت حاصل از بيكاري فرصتي شد براي نوشتن كتابي ديگر به نام «بخاراي من،ايل من» كه به چاپ رسيدنش تا حوالي سال 1361 به طول انجاميد و استقبال بسيار خوبي از آن شد.
عدهاي نثر آن را پاكيزه و روان دانسته و گروهي به خاطر محتواي آن نسبت به كتاب نظر مثبت داشتند.
دو سال بعد نيز كتاب «اگر قره قاچ نبود» را چاپ كردم و كتاب بعدي من نيز «به اجاقت قسم» نام داشت كه همگي اين كتابها از تجربيات و خاطرات من از زندگي ايلياتي ميگويند. حال هم كه ديگر خيلي پير شدهام و توان نوشتن ندارم و برايم مشكل است اما اگر توفيقي حاصل شود كتابي ديگر به نام «طلاي شهامت» را براي چاپ آماده ميكنم. من الان حدود 87 سال سن دارم و اين براي نوشتن كه فعاليتي سنگين است عمر زيادي است.
- به جايگاه مطالعه نيز در لحظات زندگيتان بپردازيد، بيشك بايد نقش مهمي در زندگي شما داشته باشد.
براي من كه ديگر نه پاي درستي براي رفتن دارم و نه مشغله بيرون، با كتاب به اين سوي و آن سوي فرصت سفر كردن دست ميدهد. ميشود گفت به جز ساعاتي كه دوستان به ديدنم ميآيند و اوقاتم را با آنها ميگذرانم، بقيه ساعتهاي مفيدم را به كتاب خواندن مشغولم.
ادبيات را دوست دارم؛ رمان، شعر، فلسفه را نيز تا حدي كه برايم قابل فهم باشد. به دليل علاقه و اينكه از كودكي زبان فرانسه را فراگرفتهام، بيشتر كتابها را به زبان اصلي يعني فرانسوي يا گاهي مواقع انگليسي به دست آورده و مطالعه ميكنم. آثار كساني همچون هوگو، ولتر، روسو و... را به زبان اصلي خواندن لذت ديگري دارد.
- حال كمي شخصيتر؛ از آنچه باعث خوشحالي و مسرت يا ناراحتي و دلخوريتان ميشود، بگوييد.
همچون هر انسان ديگري ديدار با دوستان و لحظاتي را كه با آنها ميگذرانم برايم لذت بخش است. مثل بقيه من هم وقتي به جايي دعوت ميشوم مانند جشن و بزرگداشت روز معلم كه همه ساله برپا ميشود و تعريف و تمجيدهاي ديگران رو ميشنوم كه نسبت به من و كارهايي كه انجام دادام لطف دارند و گاه در اين اظهار لطف غلو هم ميكنند، احساس خوبي به من دست ميدهد و همينها قوت قلبي ميشود براي ادامه مسير.
در مورد آنچه كه ناراحتم ميكند و رنج آور است بايد بگويم ديدن ظلم و ستمي كه به ديگران روا ميشود برايم غيرقابل تحمل و دردآور است. آدمي موجود بيچارهاي روي كره خاكي است، دچار ستم. تا بوده هم ظلم بر زمين حاكي بوده،كافي است چشم باز كني؛ استعمار انسان واقعيت دارد؛ تبعيض واقعيت دارد؛ ظلم واقعيت دارد. كره زمين ما امروزه كره مفتخري نيست. اين كره امروزه درگير مسايلي شده كه دور از شأن آدمي است. آمار قتل و جنايت روز به روز در حال افزايش است و در هر لحظه انسان بيگناهي قرباني ميشود. ديدن چنين صحنههايي نه من كه هر انسان دلسوزي را ناراحت ميكند. نميدانم، با اين همه نادانيها،نژاد پرستيها، ويرانيها و جنگها، با اين همه خونريزيهاي بشر، اينكه هنوز رودخانهها و درياها آبي هستند و قرمز نشدهاند، جاي تعجب دارد.
- به نظر شما و با توجه به نگاهي كه به دنيا و اتفاقات آن داريد، راهكار مبارزه با اين همه زشتي و بيانصافي كه از آن سخن گفتيد را چه ميدانيد؟
در اين بين سؤالي كه هميشه با من بوده، اين است كه «چه بايد كرد؟» به زعم من، تنها راه رهايي كسب دانش است؛ تحصيل سواد؛ سوادي واقعي نه برپايه مدرك و كارنامه. دانش يگانه حلال مشكلات انسان امروز است و آموزندگان آن يعني برآورندگان اين نياز بشري، نقش مهمي در ساختن دنياي امروز و فرداي آدمي دارند.
- از نقش مهم و اثرگذار معلمان و آموزگاران گفتيد. با نگاهي به وضعيت فعلي اين قشر قابل احترام و زحمتكش، به طور اختصار حاكم بودن چه نوع نگرشي را در انتخاب و تثبيت وضعيتشان پيشنهاد ميكنيد؟
معلمها بايد از بهترينها باشند و به بهترين نحو ممكن نيازهاي آنها برطرف شود.
معلمي كه از پس مشكلات مالياش برنيايد، قادر نخواهد بود توان خود را در امر آموزش با بازدهي بالا صرف كند.
او بايد از اين نظر تأمين باشد تا با فراغ بال به تدريس بپردازد. توانايي فردياش را نيز بايد مورد توجه قرار دهيم. اينگونه نباشد كه هركس از هرجايي واماند به فكر معلم شدن بيفتد.
آنها بايد از همه لحاظ سرآمد باشند، چه از منظر تواناييهاي فردي و چه از لحاظ امكانات مادي و رفاه زندگي چرا كه شايسته جايگاه رفيع معلم نيست كه انساني كم توان و درگير غم نان باشد.
بسياري مسايل را بايد دوباره با ديدي تازه براي خود تعريف كنيم. بعضي اصطلاحات نياز به تعاريف تازه دارند؛ همين كلمه معلم.
اين نام امروز در جامعه ما متردافهاي غيرواقعي پيدا كرده. چرا بايد يك معلم كه در همه جاي دنيا جزو اقشار مهم محسوب شده و معمولاً از گروه برخوردار به حساب ميآيد، در كشور ما به مشاغل ديگري مثل مسافركشي بپردازد. دانش آموزي كه معلم خود را در اين وضعيت ميبيند، چطور با اين قضيه برخورد ميكند و چه تأثيري بر ذهن او گذاشته ميشود. معلمها انسانهاي شريف و به گواه تاريخ قابل احترام و بلند جايگاهي هستند كه متأسفانه امروزه كمتر به آنها توجه ميشود و همه چيز محدود ميشود به برگزاري چند مراسم و حرفهايي كه گفته ميشود اما به مرحله عمل نميرسد.
انتهاي پیام































